
كالقمح لونك يا ابنة العرب
كالفجر بين عرائش العنب
أو كالفرات علي ملامحه
دعة الثري وضراوة الذهب
الشاعر العراقي : بدر شاكر السياب

يا حياتي وأنت كل حياتي
حاضري، والذي مضي، والآتي
أنت في كل قطرة من دمائي
وهج تنطفي به آهاتي
أنت فردوسي الذي عشت فيه
العمر بين الطيوب والنسمات
انت دفئي وفي ذراعيك في
أفياء عينيك يقظتي وسباتي
يا سمائي الزرقاء يا أرضي
الخضراء يا أحرفي و يا نغماتي
الشاعر العراقي : طالب الحيدري

فی غیابک
در نبود تو
هل تدري
آیا می دانی
ما طعم يوم
چه طعمی دارد روز که
سيبدأ
آغاز می شود
من دون رسائلك؟
بدون نامه هایت
**
و هل تدري
و آیا می دانی
ما لون خجل السنونوه
رنگ شرمساری پرستو به چه رنگیست
حين تفقد الصبر
وقتی شکیبایش را از دست می دهد
لا لا لا
نه نه نه
لا تعرف ابدا
هرگز نمی دانی
**
هل قطفت قبلة
آیا تا کنون بوسه ای چیده ای که
مفخخة
بمب گذاری شده باشد؟
تدمر الخيال
تا خیال را ویران کند،
تبعثر الکلمات
کلمه ها را زیر و رو کند،
تسرق عقلك
عقلت را برباید،
تصلبك ، كقديس
ترا به مانند قدیسی ،به صلیب کشد،
و تجعلك شهيدا
و ترا شهید کند؟؟
في قصائد الشعراء ؟
در شعر شاعران
لا
نه،
لا يا سيدي العزيز
نه عزیز من،
طموحاتك جدا قليلة من الحياة
خواسته های تو از زندگی بسیار اندک است.
انا لست بحرا عميقا
من ، نه دریای عمیقی هستم ،
و لست جزيرة خضراء
نه جزیره سبزی،
أو کوکبا أو هيكلا في ارض ٍ تائهة ٍ
نه معبدی، در سرزمینی گم شده ،
أنا امرأة جدا بسيطة
من زنی بسیار ساده ام
ببساطة الشمس
به سادگی خورشید
و الريحان
و سبزه .
احبك بوسع كلمة " الحب "
و ترا به وسعت کلمه عشق
وفي کل اللغات
در تمام زبانها
و اشمك بعطر الزهور
ترا به رایحه گلها می بویم
و لا اهتم
و هیچ طرفی نمی بندم
بغيابك
به نبود تو
حتى اذا يطول
حتی اگر طول بکشد
بطول السنين....
سالیان سال....

شعر از شاعره بحرینی : حمده خمیس
وقت للتألق
زمانی برای دلبستگی
ابتعد قلیلاً أیها الحزن
اندکی دور شو ای غم ٬
لأفتحَ دفاتري
تا دفتر هایم را بگشایم
و أرسمَ حدائق القلب
و باغچه های قلبم را به تصویر بکشم.
**
نوحی أیتها الریح
ای باد ٬ شیون کن.
فلن أشارککِ البکاء
برای گریستن٬ با تو همسرایی نخواهم کرد.
**
إنصب خیامَک أیها الظلام
ای تاریکی ٬ خیمه های خود را بر افراشته کن .
و انشب مخالبَ رعبکَ
و بی گمان فرو کن چنگالهای وحشت خود را ٬
فی الرقاب
در گلوها ٬
و لیطفئ هیاجُ الریح
هیجان باد خاموش خواهد کرد
کلَ المصابیحِ فی الطرقاتِ و البیوت
تمام چراغهایی که در راهها و خانه هاست ٬
أنی أشتعلُ بالحبِ
من شعله ور خواهم شد با عشق
و بالقصائد
و شعرها.
و قلبي
و قلبم
مدججٌ بالصباح!
مسلح است به صبح .
امیر الحب

بمناسبة حلول شهر الرحمه ،، شهر الغفران ،، شهر التوبة ،، شهر التقرب الى الله
نهنىء جميع مسلمي العالم باكمله

أبحث في الكلمات عن معنى يفي حق حبي لكِ
در میان کلمات به دنبال معنایی می گردم تا مقدار عشقم را به حق برای تو ثابت کند
فتتناثر الحروف .. تتبعثر الكلمات .. وتسكت العبارات
حرف ها پراکنده می شوند ..... کلمات در جای خود می ایستند و عبارتها ساکت می شوند.
ويبقى حبي .. يا أغلى حبيبة
و عشقم می ماند ..... ای با ارزشترین معشوق
يبقى أملى .. يا أغلى أمالى
و امیدم می ماند..... ای با ارزشترین امید
يبقى حنينى .. لوجدان القلوب
و محبتم می ماند ..... برای وجدان دلها
وجدان قلبى أنا .. وحدى أنا!
وجدان قلب من ... من تنها هستم!

اشتاق الى تلك العيون
دلتنگ آن چشم ها شده ام
وتلك الضحكة من الثغر الحنون
و آن خنده اي که از نهایت مهربانی است
فاين انت واين انا من كل هذا الجنون
تو و من در كجاي اين جنون هستيم
جمال عينيك يحملني الى دني الاحلام
زیبایی چشمانت من را تا دنیای آرزوها می برد
كم اشتاق اليك وكيف لا اشتاق الى عسل شفتيك
چقدر دلتنگ تو می شوم و چگونه دلتنگ شیرینی لبهایت نشوم
كيف لي ان اغفو دون تامل لون عينيك
چگونه می توانم بخوابم بدون اینکه به رنگ چشمانت فکر نکنم
احبك اعشقك واموت شوقا الى احضانك
دوستت دارم، عاشق توام و از دلتنگی برای آغوشت می میرم
ايها المراة الرائعة كم انا مولع بهذا الحب وبهذا الجنون
ای بانوی بی نظیر چقدر من آتش گرفته ی این عشق و این مهربانی هستم
احبك اعشقك كعشق النوارس للماء
دوستت دارم، عاشق توام مانند عشق مرغان دریایی به آب.
(نوارس جمع نورس : یک نوع مرغ دریایی است که به هنگام شکار خود را با تمام ووجود به آب می زند )
اعشقك كعشق الطيور للسماء
عاشق توام مانند عشق پرنده ها به آسمان
اعشقك كلمة لا تكفي احسبها كحبة رمل في صحراء القارات
عاشق توام کافی نیست و آن را مانند ذره ای شن در تمام صحراهای قاره ها حساب می کنم
احبك واشتاق اليك كاشتياق المغترب للاوطان....
دوستت دارم و دلتنگ تو می شوم مانند دلتنگی یک تبعیدی به وطنش.....

شعر صباحك سكر از نزار قباني . من اين شعر و ترانشو كه كاظم الساهر خونده رو خيلي دوست دارم اين شعر رو اقاي عبدالله بريهي خيلي قشنگ تر جمه كرده تقديمت ميكنم اميدوارم كه تو هم خوشت بياد
صباحك سكر
صبح تو شكرين باد
إذا مر يوم ولم أتذكر
اگر روزي گذشت و من بياد نياوردم
به أن أقول صباحك سكر
كه به تو بگويم صبحت شكرين باد
فلا تحزني من ذهولي وصمتي
پس از پريشان حالي و سكوت من تعجب نكن
ولا تحسبي أن شيئًا تغير
و گمان نكن كه چيزي تغير كرده
فحين أنا لا أقول أحبك
زماني كه من به تو نگويم كه دوستت دارم
فمعناه أني أحبك أكثر
و معناي آن اين است كه من تو را بيشتر دوست دارم
صباحك سكر
صبحت شكرين باد
إذا ما جلستي طويلاً أمامي
اگر بسيار در مقابلم نشستي
كمملكة من عبير ومرمر
بسان مملكتي از بوي خوش و مرمر
(عبير = بوي خوش ، جاي كه مملو از عطر و بوي دلنشين باشد )
وأغمضت عن طيباتك عيني
و چشمانم را از خوبيهايت فرو بستم
وأهملت شكوى القميص المعطر
و شكايت پيراهن معطر را ناديده انگاشتم
فلا تنعتي بموت الشعور
مگوي كه احساست مرده است
ولا تحسبي أن قلبي تحجر
و گمان نكن كه قلب من از سنگ شده است
أحبك فوق المحبة لكن
دوستت دارم فراتر از عشق
دعيني أراك كما أتصور
ولي بگذار كه تو را آنچنان كه خود ميخواهم ببينم
صباحك سكر
صبحت شكرين باد
نزار قباني
ترجمه : عبد الله بريهي

صرخة عنوانها فرقونا الاباء
فريادي با عنوان پدران ما را از هم جدا كردن
احياناً نعيش الحب بصدقة و نعشق من نحب عشقاً جنونياً
گاهي عشق را باصداقتش تجربه ميكنيم و عشقي جنون آميز نسبت به كسي كه دوست داريم پيدا ميكنيم
نتامل الحياة .... لكي نعيش روحين في جسد
به اين اميد زندگي ميكنيم كه روزي دو روح در يك جسد باشيم
لكن تاتي الظروف بل حكم الاجداد و تجبرنا علي فراق
اما شرايط سخت ميآيند كه حكم پدربزرگانمان را دارند و ما را به جدايي مجبور ميكند
رغم الحب الكبير و تمنع ان يستمر ذلك الحب الطاهر
با وجود عشق بزرگ استمرار آن عشق پاك ممنوع ميشود
ماذا نفعل نحن الابرياء امام هذه الاحكام
ما بي گناهان در برابر اين دستورات چه كار كنيم
هل هو القدر ام هي احكام فرضت علينا
آيا اين سرنوشت ماست يا دستوراتيست كه بر ما تحميل شدهاند
سنقبل ذلك القدر و نعيش العذاب و الحزن و الدموع
آن سرنوشت را قبول ميكنيم و با عذاب و ناراحتي و اشكها زندگي ميكنيم
و هذه هي الكلمات عشتها بمعانيها و حروفها و احاسيسها
و اين كلماتي هستند كه واقعا آنها را باتمام معني و حروف و احاسسشان تجربه كردم
ابعثرها هنا لكي اخفف آلامي
و آنها را در اينجا مينگارم تا از درد خود بكاهم
حبيبي
عشق من
كلمات ابعثها من اعماق قلبي
كلماتي كه آنها را از اعماق قلبم ميفرستم
همسات تمزق شعوري الماً و دموعاً و حسره
و نجواهايي كه شعورم را با اشك و حسرت و درد پاره پاره ميكند
اهمسها لك
براي تو نجوا ميكنم
مسافاتٌ قاسية و بعيدة بيننا
فاصلهها سخت و زيادي بين ما وجود دارد
و اشواكٌ مؤلمة متبعثرة تحت اقدامنا و الشوق يعذبنا
و خارهاي دردناك در زير پاهايمان كاشته شده است.و اشتياق ما را اذيت ميكند.
حبيبي
عشق من
أعلم بأنك لا تستطيع أن تعيش بدوني
ميدانم كه نميتواني بدون من زندگي كني
و انا مثلٌك حبيبي لا أستطيع ان أتخلي عنك
و من هم مانند تو نميتوانم تو را رها كنم
حبيبي
عشق من
اعلم بأنك تتمناني كما أنا أتمناك
ميدانم كه تو در تمناي مني همانطور كه من در تمناي توام
و اعلم باني نبض قلبك كما انت نبض قلبي
و ميدانم كه تو نبض قلب مني ، من هم نبض قلب توام
حبيبي
عشق من
ما كتب فوق الجبين يجيب علينا ان نبصره
آنچه بر پيشاني نوشته شده است را بايد ببينيم
اعلم انك بتفكيرك تعذبت يا اغلي الناس
اي با ارزشترين مردم ميدانم كه از فكر كردن خسته شدي
ايضاً انا بتفكيري عذبني الياًس
در افكار من هم ، نا اميدي است كه عذابم ميدهد
تقتلني الحسره و انا لا استطيع فعل شيء
حسرت من را ميكشد و من نميتوانم كاري انجام دهم
اعذرني ان سالت دموعِكَ حزينه
من را ببخش اگر اشكهاي غمگينت جاري شدند
اعذرني ان احزنتُك في هذهِ الدنيا
من را ببخش اگر تو را در اين دنيا ناراحت كردم
اعذرني فكل الظروف ضدنا
من را ببخش زيرا كه همهي شرايط بر ضد من هستند
الي متي صرخاتنا بلا مجيب
تا كي فريادهايمان بدون دادرس باقي ميمانند
الي متي دموعنا بلا ونيس
تا كي اشكهايمان بدون هم درد باشد.
هون علي قلبك من العذاب
كمي از عذاب قلبت را كم كن
لكي يهداً قلبي قليلاً
تا قلب من هم كمي آرام شود
و امسح دموعِكَ الدافئة
و اشكهاي گرمت را پاك كن
لكي تطمئن روحي
تا روحم مطمئن شود
حرام ان تنتهي ايام حبنا كالسراب
حيف است كه روزهاي عشقمان مانند سرابي به پايان برسد.
حرام ان تصبح الذكريات نهايتنا
حيف است كه خاطرات پايان ما را رقم بزنند
و ان تتلاشي كل تلك الاحلام
و همهي ان روياها از بين برود
سنترك رسالة للزمان
نامهاي را براي زمان ترك ميكنيم
حبرها دموعنا
كه از جوهر اشك نوشته شده باشد.
و موضوعهااا عذابنا
و موضوعش عذاب ما
و عنوانها
و عنوانش
فرقونا الاباء
پدرانمان ما را از هم جدا كردند.


كلمات خاصه الى ملكتي
كلماتي خاص براي ملكهام
لقد أحببتك حبا لم يحبة قلب عاشق وكتبتة لك رسائل الحب
عاشق تو شدم و عشقي كه قلب عاشق آن را تحمل نميكند و آن را به صورت نامههاي عاشقانه براي تو نوشتم
بالصدق والوفاء بدماء القلب والمشاعر بقلب مغرم و مخلص
با صداقت و وفا و با خون دل و با احساسات قلبي عاشق و مخلص
وإحساس وهيام شاعر وشيدت لك قصرا لا يسكنة أحد, قلبي أساس
و با احساساتي شاعرانه براي تو قصري ساختم كه كسي در آن ساكن نيست و آن قلب من است
الحب أعمدتة الأحترام جدرانة الوفاء وسقفة الأخلاص فرشتة بالورد والزهر
قصري كه ستونهايش را عشق و ديوارهايش را احترام و سقفش را اخلاص ميسازد و آن را با گلهاي سرخ و شكوفه مفروش كردم
..زينتة بأجمل اللوحات التي رسمتها لكي..وأقفلت على حبك
و آن را با زيباترين تابلوها كه براي تو كشيدم مزين كردم و در آن را بر روي عشقت قفل كردم
وقدمت مفتاحة اليكي على صينية من ذهب
و كليد آن را در سينياي از طلا تقديم تو كردم

أنا و أنتِ
من و تو
أنا و أنتِ الموج والبحر
من و تو موج و دريا هستيم
أنا الليل وأنتِ القمر
من شبم و تو ماه
أنا وأنتِ القلب و الصدر
من تو قلب و سينه هستيم
أنا الربيع وأنتِ الزهر
من بهارم و تو شكوفه
أنا وأنتِ العين والبصر
من و تو چشم و بينايي هستيم
أنا العود وأنتِ الوتر
من ناي و تو نواي من
أنا وأنتِ الروح والعمر
من و تو روح و سالهاي عمر هستيم
أنا الورق وأنتِ الحبر
من ورق و تو جوهر هستي
أنا وأنتِ الألم والصبر
من و تو درد و صبر هستيم
يا حبيبتي
اي عشق من
إن غادر الموج بحره سأنساك
اگر موج دريايش را ترك كرد من تو را فراموش ميكنم
.. واحجُبي الليل ليغيب القمر
... و شب را بپوشان تا ماه پنهان شود
وهل للقلب، يا حبيبتي، موطن خارج الصدر؟
و اي عشق من آيا قلب جايگاهي ديگري جز سينه دارد
ويا ربيعي إن غبتِ أين سيتفتح الزهر؟
و اي بهار من اگر تو نباشي شكوفهها كجا شكفته ميشوند
! وما فائدة العين إن فُقد البصر
و فايدهي چشم چيست اگر بينايي خود را از دست داد
يا املي رُدِّي الأوتار لعودي .. والروح لعمري
اي اميد من نواها را به ناي من و روح را به سالهاي عمرم برگردان
امیر الحب



عيد ميلاد ملكتي
عيد ميلاد ملكه من
يا طيور الصبح هللى
اي پرندگان صبحگاهي ندا دهيد
ويا نجوم السماء ابقي فى السماء ولا تغربى
و اي ستارگان در آسمان بمانيد و نرويد
يا زهور الربيع تفتحى
اي شكوفهها بهاري بشكفيد
وافتحى ابواب الحياه لكل زهرة تأبى التفتح
و درهاي حيات را براي هرغنچهاي كه شكفته شدن را ميخواهد باز كنيد
فاليوم عيد ميلاد حبيبتى
چون امروز روز ميلاد عشقمه
اليوم اجمل الايام واروع الليالى
امروز قشنگترين روزها و باشكوهترين شبهاست
اليوم غنت الساعات
امروز ساعتها ترانه ميخوانند
ورقصت الثوانى
ثانيهها به رقص آمدند
اليوم انحنى التاريخ
امروز تاريخ به ركوع درآمد
وقبلت السفن الموانئ
و كشتيها با آرامش دريا روبرو شدند
اليوم عيد ميلاد قلبى
امروز روز ميلاد دل منه
اليوم عيد ميلاد حبى
امروز روز ميلاد عشق منه
اليوم عيد ميلاد ملكتى
امروز روز ميلاد ملكه منه
كل عشاق الكون يا حبيبى
همه عاشقان دنيا اي عشق من
سيحضرون حفل عيد ميلادك
در روز ميلاد تو حاضر خواهند شد
يهنؤونك لا بل يهنؤوننى انا
تو را تبريك ميگويند به من نيز تبريك ميگويند
فاليوم عيد ميلاد قلبى
چون امروز عيد ميلاد دلم منه
اليوم عيد ميلاد حبى
امروز عيد ميلاد عشقمه
اليوم عيد ميلاد ملكتي
امروز روز ميلاد ملكه منه
حبيبتى
عشق من
سيكون الاحتفال بك فى اروع مكان فى الدنيا
جشن ميلاد تو در بهترين جاي دنيا خواهد بود
أتدرين اين يكون ؟؟؟؟؟؟؟؟
آيا ميداني كجا ؟؟؟؟؟؟؟
سأقيم لك حفله قرمزيه فى داخل صدرى
برايت جشن قرمز رنگ در سينهام برپا ميكنم
سأجعل شرايينى دروب مفروشه ومزينه بالورود
رگهايم را راههاي مفروش و مزين به گل قرار ميدهم
تمرين منها الى اعماق قلبى وعلى عرشه تتربعي
از آن به درون قلبم وارد ميشوي و بر عرشت ميشيني
وتكون اوردتى نوافذ مزخرفه
و گلهايم پنجرههايي زيبا و مزيين خواهند بود
تطل منها على جنتك التى بداخلى
كه بر بهشت تو كه در درونم است باز ميشوند
نعم حبيبتى
آری اي عشق من
كل ما بداخلى ملك لك وحدك
آنچه در درون من است تنها براي توست
جنتك فى قلبى وفى اعماقى
بهشت تو در قلبم و در اعماقم خواهد بود
وفى خلجات روحى
و در تلنگر هاي روحم
حبيبتي
اي معشوقهي من
اليوم تبتسم البحار
امروز درياها لبخند ميزنند
تتراقص الامواج
امواج ميرقصند
تعزف الاشجار روائع الانغام على اوتار الخمائل
درختان بهترين نغمهها را بر اوتار شاخهها در هم تنيده، ميسرايند
اليوم يا حبيبتى
امروز اي عشق من
ستكون الشموع عشره فقط
شمعها فقط ده عدد خواهند بود
بعدد اصابع يدى
به اندازهي انگشتان دستم
ستكون شموعك يا حبيبتى هى اصابعى
شمعهايت انگشتان دستم خواهند بود
لن تنطفئ ابداااااااااااااا
هيچ وقت خاموش نميشوند
سأجعلها موقدة لتزين عرشك
آنها را روشن نگه ميدارم تا عرشت را مزين كنند
لاتقلقي حبيبتى
نگران نباش اي عشق من
لن تنتهى شموعك ابدا لن تنتهى
شمعهايت هيچ وقت تمام نميشوند تمام نميشوند
فهى منى
زيرا كه از من هستند
ولن تنتهى
و تمام نميشوند
امير الحب


این شعر گزیده ای از اشعار شاعر لبنانی انسی الحاج می باشد
که من آنرا به این نام نامیده ام:
سوگند نامه شاهزاده عشق به ملكه عشق
*******************
ملکه من
أُقسِمُ أنْ أكون لُعبتكِ ومغلوبكِ
سوگند ميخورم كه بازيچهي تو و شكست خوردهي تو باشم
أُقسِمُ أنْ أحاول استحقاق نجمتكِ على كتفي
سوگند ميخورم كه بكوشم شايستهي ستارهي تو بر شانهام باشم
أُقسِمُ أنْ أسمع نداء عينيكِ فأعصي حكمةَ شفتيكِ
سوگند ميخورم كه به نداي چشمانت گوش فرا دهم سپس از حكمت لبانت سرپيچي كنم
أُقسِمُ أن أنسى قصائدي لأحفظكِ
سوگند ميخورم شعرهايم را از ياد ببرم تا تو را در ياد بدارم
أُقسِمُ أن أركض وراء حبّي وأُقسم أنّه سيظلّ يسبقني
سوگند ميخورم در پي عشق روانه شوم سوگند كه عشق هميشه پيشتر از من باشد
أُقسِمُ أن أنطفىء لسعادتكِ كنجوم النهار
سوگند ميخورم چون ستارگان روز براي نيك بختي تو خاموش شوم
أُقسِمُ أنْ أسْكُن دموعي في يدكِ
سوگند ميخورم اشكهايم را در دستانت آرام دهم
أُقسِمُ أن أكون المسافة بين كلمتَي أُحبّكِ أحبّكِ
سوگند ميخورم فاصلهي ميان دو واژهي دوستتت دارم ، دوستت دارم باشم
أُقسِمُ أن أرميَ جسدي الى الأبد لأُسودِ ضجركِ
سوگند ميخورم پيكرم را تا هماره براي شيران ستوهت پرتاب كنم
أُقسِمُ أنْ أكون بابَ سجنكِ المفتوح على الوفاء بوعود الليل
سوگند ميخورم در گشوده زندان تو باشم ، براي وفا به عهدهاي شبانه
أُقسِمُ أنْ تكون غرفةُ انتظاريَ الغَيْرة ودخوليَ الطاعةَ وإقامتي الذوبان
سوگند ميخورم كه رشك سراي انتظار من باشد و سراي ورود من به بندگي و سراي اقامت گدازانم
أُقسِمُ أنْ أكون فريسة ظلّكِ
سوگند ميخورم صيد سايهات باشم
أُقسِمُ أنْ أظلّ أشتهي أنْ أكون كتاباً مفتوحاً على رِكبتيكِ
سوگند ميخورم همواره آرزو كنم كتابي باشم گشوده بر زانوانت
أُقسِمُ أنْ أُناديَكِ فتلتفت السعادة
سوگند ميخورم كه تو را فرياد كنم تا نيكبختي رو كند
أُقسِمُ أنْ أحمل بلاديَ في حُبّكِ وأنْ أحمل العالم في بلادي
سوگند ميخورم كه شهرهايم را در عشقت بر دوش كشم و دنيا را در شهرهايم
أُقسِمُ أنْ أحبّكِ دون أن أعرف كم أُحبّكِ
سوگند ميخورم كه به تو عشق بورزم و ندانم چقدر
أُقسِمُ أن أمشي الى جانبي وأُقاسمكِ هذا الصديقَ الوحيد
سوگند ميخورم كه از خود كناره بگيرم و اين يگانه، يار را با تو قسمت كنم
أُقسِمُ أنْ يطير عمري كالنّحل من قفير صوتكِ
سوگند ميخورم كه عمرم چون زنبور عسل از كندوي صدايت به پرواز در آيد
أُقسِمُ أن أنزل من برقِ شَعْرِكِ مطراً على السهول
سوگند ميخورم كه از برق گيسوانت چونان باران بر دشتها ببارم
أُقسِمُ كُلّما عثرتُ على قلبي بين السّطور أن أهتف:
سوگند ميخورم كه هرگاه بر دلم دست يافتم بين سطرها فرياد كنم :
وَجَدْتُكِ! وَجَدْتُكِ!
يافتمت! يافتمت!
أُقسِمُ أن أنحني من قمم آسيا لأعبدكِ كثيراً.
سوگند ميخورم كه از قلههاي آسيا خم شوم تا بسيارت بپرستم
امير الحب

كل عام و انت حبيبي كل عام و انت بخير.
عزيزم هر سال که مي گذرد,امیدوارم که آن را با شادي سپري کني
كل عام و انت نصيبي مهما في الدنيا يصير.
هر سال که سپري مي شود تو همچنان سرنوشت و هدف من باقي خواهي ماند
كل عام وانتي حياتي كل عام وانتي هواي
هر سال که سپري مي شود تو زندگي و عشق من باقي خواهي ماند
احساسي انتي و ذاتي دايم عمري معاي.
تو همان احساسات وجود من هستی که همیشه و در همه حال همراه من می باشی
انت السنة اللي عشتها بعمرى انا.
تو همان سالي هستي که من زندگي خويش را براساس آن بنا کردم
و انت السنة اللي فيها حسيت بهنا.
تو همان سالي هستي که من در آن احساس خوشبختي نمودم
يومي انا في غيبتك عني سنة
اگر روزي از من دور بشوي آن روز به اندازه ي يک سال طول مي کشد
انتي انا و انا بدونك مين أنا
تو همان وجود من و خود من هستی و من بدون تو به معنای هیچ می باشم.
كل اللي راح مين غيرك وكل السنين.
تمام سالهايي که تو را نمي شناختم
كانت جراح من دون افراح و حنين.
تمام آنها با درد و رنج و بدون هيچ مهرباني و شادي همراه بودند
و انت الحياة و انت سنيني كلها.
و تو همان زندگي و تمام سالهاي عمر من مي باشي
و الامنيات اللي عشتها بعمري انا.
تو آن آرزو و اميدي هستي که من به خاطر آن زنده هستم
يلا نطفي النور
بگذار که شمع ها را همراه با يکديگر خاموش کنيم
يلا ندخل بعام جديد.
اجازه بده که وارد سال جديدي از زندگي خويش شويم
يا عساه العمر كله للفرح و الحب عيد.
و امیدوارم که سرتاسر زندگی سرشار از شادی و عشق و تولد باشد
باسم الهوى و العمر و الحب الاكيد .
سوگند به عشق و زندگي و مهرباني
خليك معي نفرح بكل عام جديد.
اجازه بده تمام سالهای جدیدی که سپری می شوند را به جشن و شادی در کنار یکدیگر بپردازیم
مهما يكون شاغل غرامك في العيون.
هر اتفاقي که بيفتد شعله هاي عشق همچنان در چشمان من فروزان باقي خواهند ماند
عنك أنا متستغني يا القلب الحنون.
هيچ وقت از تو دور نخواهم شد و تو را فراموش نخواهم کرد اي قلب مهربان
احلى الليالي تجمعنا في الفرحة سوى.
ما در زيباترين شبها همراه با شادي و خوشحالي در کنار همديگر هستيم
لو في الخيال احيى معك لحظة هوى.
و من حتی در رویاهای خویش لذت عشق و در کنار تو بودن را جاودان می سازم
حبك خيال يكبر و يكبر كل عام.
عشق تو همان رويايي است که هر سال بزرگتر و باشکوهتر مي شود
اول غرام في عمري و مسك الختام.
تو همان عشق اول و آخر زندگي من مي باشي


سال نو ايراني رو به همه دوستان فارسي زبان و ايراني تبريك ميگم

اعظم اعمالي
بزرگ ترين آثارم
إذا سألوني عن أهم قصيده
اگرم در باره ي مهم ترين شعري بپرسند
سکبت بها نفسي ، و عمري ، و آمالي
که عمر و آرزوي خويش را در آن صرف نموده ام ،
کتبتُ بخطٍ فارسيٍ مذهَّبٍ
با خط طلايي فارسي مي نوشتم :
علي کلِّ نجمٍ : أنتِ أعظمُ أعمالي
بر هر ستاره اش تو بزرگ ترين اثر مني .
اليل
شب
لم يَبقَ في الشّارِعِ الَّيل مَکانٌ أَتَجَوَّلُ فيه . . .
در خيابان هاي شب ديگر جايي براي قدم هايم نمانده است
أَخَذَت عَيناکِ کُلَّ مِساحَهِ الَّيل . . .
زيرا که چشمان ات گستره ي شب را ربوده است.
البَرق
آذرخش
لَن أَقولَ لَکِ « أُحِبُّکِ » . . .إِلّا مَرَّهً واحِدَه
جز يک بارنگفتمت « دوستت دارم » . . .
لِأَنَّ البَرقَ لايُکَرِّرُ نَفسَه .
زيراآذرخش خود را تکرار نمي کند.

لا أري أحَدَاً سِواکِ
جز تو کسي نمي بينم
أنا لا أُفَکِّرُ . .
در انديشه ي آن نيستم
أن أُقاوِمَ ، أَو أَثُورَ علي هَواکِ . .
که برابر عشق تو قيام کنم يا كه مقاومت
فَأَنا و کُلُّ قَصائِدِي . . .مِن بعضِ ماصَنَعَت يَداکِ . .
زيرا من و تمامي شعرهايم . . .ساخته ي دستان تواند . . .
إنَّ الغرابَهَ کُلَّها . . أَنّي مُحاطٌ بالنِّساءِ . .وَ لا أَري أَحَداً سِواکِ . .
ليک همه حيرتم از آن است .که دور و برم را زناني گرفته اند
التوقيع
امضا
هذا العطرُ . .
اين عطر را
الذي تَضعينَهُ علي جَسَدکِ
که به تن مي زني
هو موسيقي سائلَه
موسيقي آرامي است
و هو توقيعُکِ الخُصوصي
و امضايي خاص توست
الذي لايُمکِنُ تَقليدُه . .
که جعل اش محال است .
« أُحبُّکِ »
« دوستت دارم »
و لا اضعُ نقطهً في آخرِ السطرِ
و پايان سطر نقطه اي نمي گذارم
امیر الحب




